همیشه بین شعر ها و کتاب ها و فیلم ها یکی هست که بیشتر از همه دوستش داری و در ذهنت میماند. به نظر من شعر مردی از گیلان از ان دسته از شعر هاست که این خاصیت را دارد.شعری که میتواند تداعی کننده ی دنیای اطراف هر انسان باشد:
من امدم که بگویم که در کناره مرداب های بی مهتاب
فقط صدای وزغ ها نمیرسد در گوش
و ارتفاع تفکر
به قدر کلبه ی خاموش مرد دهقان نیست
من امدم که بگویم
به زیر وسعت این سوگوار بی تسکین
همیشه باران نیست که دانه های مردد را
توان رویش میبخشد
من امدم که بگویم صدای من
صدای ضجه ی مرغان جنگل است
اما به ان حقارت وکوتاهی
که دشتبان محل فکر مینماید نیست.
*بهمن صالحی
+ نوشته شده توسط ژیسلن در
10 Sep 2006 و ساعت
7:43 PM |