یک سوال قابل تامل که هر چه بیشتر در ذهنت مرورش میکنی بیشتر خودش را نشان میدهد. این حکایت همان حکایت انسان است از اغاز تا کنون. همان انسان که با دست های خودش برای خودش قفس میسازد مرز میکشد و ازادی را پس میزند.همان انسان متعصب که سطح تفکرش کوتاه و دریچه ی ذهنش کوچک است همان زن که نمیداند که چیزی دارد که با ان میتواند دنیا را فتح کند نمیداند که تفکری دارد که میتواند او را به عنوان یک انسان از دیگران متمایز میکند نه پست تر وکوچک تر از پدر شوهر و برادرش.
کاش می توانستیم ان چیزی هایی که مارا محدود میکند جا گذاشته و فراتر برویم رنگ ها را نادیده گرفته و صفت ها را نسبی بپنداریم و فرهنگ خود را که یک فرهنگ انسانی زیباست خلق کنیم و دوباره متولد شویم ولی این بار با یک ذهن باز و ازاد .اما سخت است سخت است که این انسان متفکر را متقاعد کنی که ازاد است.
یک پرنده چون میپرد و پرواز میکند یک پرنده است ویک انسان هم چون قدرت تفکر و خلاقیت دارد نامش انسان است و اشرف مخلوقات. ای کاش این اشرف مخلوقات میدانست که میتواند ازاد بیندیشد و.....

